تبليغاتX
ܓܨܓܨܓܨپسری از دیار غمܓܨܓܨܓܨ
ܓܨܓܨܓܨپسری از دیار غمܓܨܓܨܓܨ

او سوم شخص مفرد نیستܓܨهمه ی دنیای من استܓܨ

در تو راه می افتم و به اندازه ی تمام

 

خیابان ها خیس خواهم شد...

از بارانی که قرارمان بود...

 

برای روزهایم نقشه ای ندارم که بر باد رود،بر باد همین لحظه هاییست

که بی تو خاطره خواهند شد...

چند معبد؟

چند کتاب مقدس؟

چه چیز برای خدا شدن لازم است؟

گاهی یک نگاه ساده کافیست تا کسی الهه ی تو شود...

+  تنها جایی که حجاب داشت هنگام نماز خواندن بود

گویا تنها کسی که به او محرم نبود خدا بود...

+ خدایا ؟

حواست هست ؟

صدای هق هق گریه هایم از گلویی می آید

که تو از رگش به من نزدیکتری...

پ.ن:آرامم مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند٬

دیگر نگران داس نیستم...

پ.ن: ترجیح میدهم یک عمر تنها باشم نه اینکه در آغوش یک نفر با یاد کسی دیگر

آرام بگیرم ...(مخاطب خاص)

 

 پ.ن: موهایمـ را آنقدر کوتاه میکنم تا خاطر انگشتانتـــ را از یاد ببرند...

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 1:0 توسط میلاد| |

قایق رویاهای من چه آسان به گل می نشیند...

و من" تو" تک رویای غریبم را به پاکی دریا

سپرده ام تا فردایی دیگر در آغوشی گرم آرام گیری...

تو را به موج هایی سپردم که با هر عبور از قایق شکسته ام

مرا غریب تر کرده اند که تو رفتی و من با تماشای رفتنت غروب

کرده ام...

من تورا رها کردم٬نه ترک

رهایت کردم تا نسوزی٬تا نسازی٬که نفهمی چرا درد از هر طرف تنها

درد است...

همیشه حرف هایی برای نگفتن است اما گاهی روزه ی سکوت گرفتن

اجبار است...

پ.ن:چه تجارت ناشیانه ای بود آن همه نازی که من از تو خریدم...

پ.ن: بیا جایمان را با هم عوض کنیم٬دلم لک زده برای این که کسی عاشقم باشد

پ.ن:قصه ی اصحاب کهف یک شوخیست...اینجا یک روز که بخوابی

همه تو را از یاد می برند...

پ.ن: صدام از گریه ی دیشب گرفته...

پ.ن: بازم جمعه(بدون شرح)

نوشته شده در جمعه 1391/02/01ساعت 14:37 توسط میلاد| |

تمام قندهای توی دلم را آب کردم

برای تو...

برای تویی که چایت را همیشه تلخ می خوردی...

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

قدت به عشق نمی رسید...

غرورم رو زیر پات گذاشتم

اما بازم نرسید...

[تصویر:  11949778694yzz5g1.jpg]

پ.ن: خدایا بحث نکن،من از تو تنهاترم

پ.ن: نامردا رو دوست دارم،چون تا اونا نباشن مردا مشخص نمیشن(مخاطب خاص)

پ.ن: بازم این جمعه ی لعنتی رسید...

نوشته شده در جمعه 1391/01/18ساعت 16:49 توسط میلاد| |

دیشب گرسنه بود دختری که مرد!

آسان به خاک پس دادیمش

وهمسایه اش زیارتش قبول

دیشب از سفر رسید

مکه رفته بود...

 [تصویر:  02.jpg]

پ.ن: تو این روزا یه کم به فکر بقیه باشیم

پ.ن: سال نو همتون مبارک.ایشالا سال خوبی داشته باشین

پ.ن: شرمنده کسی رو خبر نکردم.یه کم سکوت بهتره...

نوشته شده در سه شنبه 1391/01/01ساعت 4:1 توسط میلاد| |

از ظهر تا دم غروب طول کشید

 دشتی را شخم زدم تا دفنش کنم

 بد عادت شده بود

 جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد

 سایه ام را می گویم

 که خواب دیده بود  تو به دیدارش آمده ای ...

[تصویر:  1220906337love.jpg]

گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ

 خودت هستی که دور می شوی و نزدیک...

[تصویر:  4_grave.jpg]

پ.ن: حس میکنم دنیا خالیست٬مگر تو چند نفر بودی لعنتی...

پ.ن: تقصیر برگها نیست...آدمها همینند...نفس میدهی لهت میکنند...

پ.ن: بازم جمعه...فردا جمعه ست...از جمعه ها متنفرم...خدااااااااااااااا

پ.ن: سلام دوستای گلم...شاید این آخرین آپ سال نود باشه

پیشاپیش عید همتون مبارک

شاید از الان یک هفته نباشم...

نوشته شده در جمعه 1390/12/26ساعت 13:21 توسط میلاد| |

ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم افتاد

و لا به لای خاطره ها گم شد...

آنجا که یک کودک غریبه

با چشمهای کودکی ام نشسته است...

و به من از دور لبخند می زند

او چقدر شبیه من است!

آه ای شباهت دور ٬ ای چشمهای مغرور...

این روزها که جراْت دیوانگی ام کم است

بگذار که باز هم به تو برگردم

بگذار دست کم تورا در خواب ببینم

بگذار در این خلوت شب در خیال تو باشم...

در این شب های بارانی

دلم برای گریه ی کودکانه ام تنگ شده است...

پ.ن: برای انسان چه دردی کشنده تر از بی خبریست؟!

پ.ن: دلم خیلی گرفته...دلم واسه بچگی هام تنگ شده...

کاش از اول نبودم...

 

پ.ن: از جمعه ها متنفرم...

نوشته شده در جمعه 1390/12/12ساعت 12:50 توسط میلاد| |

وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت؟

تا همیشه بگریزم؟

از این همیشه هایی که ندارند باورم؟

خدایا حال مرا مپرس که هنجارها مرا

مجبور می کنند که

بگویم بهترم...

 

آخرین سفرنامه ی باران چنین است

که زمین چرکین است...

 

پ.ن: به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را،

گردبادهای فراموشی حرمت نمی شناسند...

پ.ن: عادت این قبیله است،دور آتشی که تو میسوزی،می رقصند...

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01ساعت 15:23 توسط میلاد| |

بازم ولنتاین و بازم صف دراز عروسک فروشی ها...

 کمی آن طرف تر قصه ی تکراری تنهایی من و

 تردید در این آیه که میگه: همه ی شما را جفت آفریدیم...

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25ساعت 0:3 توسط میلاد| |

یه جمعه ی دیگه هم گذشت...

از جمعه ها متنفرم...

(خاطره ی تلخ دارم)

 

پ.ن: یک عمره جمعه های تقویمم با جای خالی تو سر میشه...

پ.ن: دارم برای جمعه ی دیگه راه تورو با گریه میشورم...

نوشته شده در جمعه 1390/11/21ساعت 19:0 توسط میلاد| |

اگر روزی بر سر مزارم آمدی

یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری

کمی از خودت بگو

کمی از عشق تازه ات بگو

بگو که بیشتر از من دوستت دارد

بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد

نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن

سوختنش را ببین،بیشتر نگاهش کن

با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد

ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد

می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند

می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند …

حالا لحظه ای به خود نگاه کن

مرا در خاطرات فراموش شده ات پیدا کن

میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست

میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست

عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت

ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت

التماس و جان کندنم را ندیدی

ولی دروغ این و آن را خوب شنیدی...

پ.ن: من عاشق اون دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه٬

پینوکیو چوبی باش...آدم ها سنگی اند...دنیایشان قشنگ نیست...

نوشته شده در جمعه 1390/11/14ساعت 17:9 توسط میلاد| |

این هم از یک عمر مستی کردنم

سالها شبنم پرستی کردنم

ای دلم زهر جدایی را بخور

چوب عمری باوفایی را بخور

ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت

من که گفتم این بهار افسردنی ست

من که گفتم این پرستو رفتنی ست

آه عجب کاری به دستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل...

پ.ن:آنشرلی هم نشدیم یکی از ما بپرسه آنه ٬ تکرار

غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/11/02ساعت 0:5 توسط میلاد| |

مدام گفتی خیالت تخت...

من وفا دارم!

و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم

برای عشق بازی تو با دیگری...

 

 پسر تنها

م  پ.ن:من معتادت شده بودم.

بی معرفت معتاد رو که یه روزه ترکش نمیدن...

نوشته شده در شنبه 1390/10/17ساعت 10:19 توسط میلاد| |

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟

میگذاشتی  من نیز حرفهایم را برایت بگویم

لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ،

حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم

چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ،

چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم

چه آسان دل کندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست…

به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این

خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت…

فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره

لحظه دیدارمان بیاید…

این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم

 آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم…

نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و

در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست…

تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را

 تا تو آمدی…

حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین

و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند ، اینجاست

که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را…

حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟

صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی

حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی …

به همین سادگی...

گفتی خداحافظ و رفتی...

پ.ن:بیچاره دلم که به دل تو عادت کرده بود...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/10/04ساعت 20:45 توسط میلاد| |

همه چیز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با پتو و بالشم ..بی صدا کنم ...

تو نگرانم نشو...همه چيز را یاد گرفته ام...

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی

یاد گرفته ام...نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم

تو نگرانم نشو

همه چيز را یاد گرفته ام

یاد گرفته ام که بی تو بخندم...

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه...

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو

ولی...

فراموش کردنت را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/09/20ساعت 17:19 توسط میلاد| |

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ایی؟

به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟

برو...

تردید نکن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی

 صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میکشد

طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو...

نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 19:32 توسط میلاد| |

کوله بارت رو می بندم...

همه چيز رو برات گذاشتم‌‌٬ خيالت راحت باشه

عشق رو گذاشتم تا بهش هديه بدی تا يه وقتی اونم مثل من توی

حسرت داشتن عشق تو نمونه٬محبت و صداقت رو گذاشتم

دروغ رو برداشتم تا يه وقتی اونم مثل من به عشقت شک نکنه

بی وفا...
من توی کوله بارت يه چيزه ديگه هم گذاشتم

وفا رو توی کوله بارت گذاشتم تا يه وقتی اون رو هم مثل من

تنها نذاری و بری ٬ شايد اون تحمل و صبره منو نداشته باشه

باهاش مهربون باش همون طور که با من بودی

 دوستش داشته باش همون طور که من دوستت داشتم

از قلبش مراقبت کن ولی نه اون طور که از قلب من مراقبت کردی

تو ديگه مالِ اونی...

نوشته شده در شنبه 1390/08/28ساعت 19:23 توسط میلاد| |

اينجا سرزمين واژگان واژگون است

جايی كه گنج جنگ ميشود

درمان نامرد ميشود

قهقهه هق هق ميشود

اما درد همان درد است...

نوشته شده در شنبه 1390/08/21ساعت 20:53 توسط میلاد| |

می میرند حرفهایم در دلم

اشکهایم در چشمانم می خشکند

پاهایم از حرکت می ایستند

 بغضم در گلو میمیرد

مدتهاست برای خندیدن

از غصه هایم اجازه میگیرم ...

نوشته شده در پنجشنبه 1390/08/12ساعت 21:11 توسط میلاد| |

از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟!

پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

می بینی

قصه ی عشقمان

فاتحه ی دستور زبان را خوانده است...

نوشته شده در شنبه 1390/08/07ساعت 21:50 توسط میلاد| |

جز من کسی نشانی تو را نمی دانست

اما وقتی که آمدم

آن ها داشتند باز می گشتند

ونگاه تو از دری که بر من باز کردی

هنوز داشت بدرقه شان می کرد

جز من کسی نشانی تو را نمی دانست

اما وقتی که می رفتم

آن ها داشتند می آمدند و نگاه تو

از دری که بر من می بستی

به پیشوازشان می رفت

جز من کسی نشانی تو را نمی دانست

اما درست آمده بودند

آن ها درست می آیند

باید آمد

و رفت
رفت...
جز من
کسی دوبار اشتباه نمی کند
جز من
کسی هزار بار اشتباه نمی کند

جز من کسی نشانی تو را نمی داند

نشانی تو
هزار بار ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/07/07ساعت 21:6 توسط میلاد| |


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : RoozGozar.com