او سوم شخص مفرد نیستܓܨهمه ی دنیای من استܓܨ
خیابان ها خیس خواهم شد... از بارانی که قرارمان بود... برای روزهایم نقشه ای ندارم که بر باد رود،بر باد همین لحظه هاییست که بی تو خاطره خواهند شد... چند معبد؟ چند کتاب مقدس؟ چه چیز برای خدا شدن لازم است؟ گاهی یک نگاه ساده کافیست تا کسی الهه ی تو شود... + تنها جایی که حجاب داشت هنگام نماز خواندن بود گویا تنها کسی که به او محرم نبود خدا بود... + خدایا ؟ حواست هست ؟ صدای هق هق گریه هایم از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری... پ.ن:آرامم مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند٬ دیگر نگران داس نیستم... پ.ن: ترجیح میدهم یک عمر تنها باشم نه اینکه در آغوش یک نفر با یاد کسی دیگر آرام بگیرم ...( پ.ن: موهایمـ را آنقدر کوتاه میکنم تا خاطر انگشتانتـــ را از یاد ببرند... و من" سپرده ام تا فردایی دیگر در آغوشی گرم آرام گیری... تو را به موج هایی سپردم که با هر عبور از قایق شکسته ام مرا غریب تر کرده اند که تو کرده ام... من تورا رها کردم٬نه ترک رهایت کردم تا نسوزی٬تا نسازی٬که نفهمی چرا درد از هر طرف تنها درد است... همیشه حرف هایی برای نگفتن است اما گاهی روزه ی سکوت گرفتن پ.ن:چه تجارت ناشیانه ای بود آن همه نازی که من از تو خریدم... پ.ن: بیا جایمان را با هم عوض کنیم٬دلم لک زده برای این که کسی عاشقم باشد پ.ن:قصه ی اصحاب کهف یک شوخیست...اینجا یک روز که بخوابی همه تو را از یاد می برند... پ.ن: صدام از گریه ی دیشب گرفته... پ.ن: بازم جمعه برای تو... برای تویی که چایت را همیشه
قدت به عشق نمی رسید... غرورم رو زیر پات گذاشتم اما بازم نرسید... پ.ن: خدایا بحث نکن،من از تو تنهاترم پ.ن: نامردا رو دوست دارم،چون تا اونا نباشن مردا مشخص نمیشن پ.ن: بازم این جمعه ی لعنتی رسید... دیشب گرسنه بود دختری که مرد!
پ.ن: تو این روزا یه کم به فکر بقیه باشیم پ.ن: سال نو همتون مبارک.ایشالا سال خوبی داشته باشین پ.ن: شرمنده کسی رو خبر نکردم.یه کم سکوت بهتره... از ظهر تا دم غروب طول کشید دشتی را شخم زدم تا دفنش کنم بد عادت شده بود جلوتر از من راه می رفت تا زودتر به تو برسد سایه ام را می گویم که خواب دیده بود گاه کوچکم میبینی و گاه بزرگ...نه کوچکم و نه بزرگ خودت هستی که دور می شوی و نزدیک... پ.ن: حس میکنم دنیا خالیست٬مگر تو چند نفر بودی لعنتی... پ.ن: تقصیر برگها نیست...آدمها همینند...نفس میدهی لهت میکنند... پ.ن: بازم جمعه...فردا جمعه ست...از جمعه ها متنفرم...خدااااااااااااااا پ.ن: سلام دوستای گلم...شاید این آخرین آپ سال نود باشه پیشاپیش عید همتون مبارک شاید از الان یک هفته نباشم... آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد... آنجا که یک کودک غریبه با چشمهای کودکی ام نشسته است... و به من از دور لبخند می زند او چقدر شبیه من است! آه ای شباهت دور ٬ ای چشمهای مغرور... این روزها که جراْت دیوانگی ام کم است بگذار که باز هم به تو برگردم بگذار دست کم تورا در خواب ببینم بگذار در این خلوت شب در خیال تو باشم... در این شب های بارانی دلم برای گریه ی کودکانه ام تنگ شده است... پ.ن: برای انسان چه دردی کشنده تر از بی خبریست؟! پ.ن: دلم خیلی گرفته...دلم واسه بچگی هام تنگ شده... پ.ن: از جمعه ها متنفرم... وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت؟ تا همیشه بگریزم؟ از این همیشه هایی که ندارند باورم؟ خدایا حال مرا مپرس که هنجارها مرا مجبور می کنند که بگویم
آخرین سفرنامه ی باران چنین است که زمین چرکین است... پ.ن: به بند دلت میاویز رخت خاطره ام را، گردبادهای فراموشی حرمت نمی شناسند... پ.ن: عادت این قبیله است،دور آتشی که تو میسوزی،می رقصند... کمی آن طرف تر قصه ی تکراری تنهایی من و تردید در این آیه که میگه: همه ی شما را جفت آفریدیم... از جمعه ها متنفرم... (خاطره ی تلخ دارم) پ.ن: یک عمره جمعه های تقویمم با جای خالی تو سر میشه... پ.ن: دارم برای جمعه ی دیگه راه تورو با گریه میشورم... اگر روزی بر سر مزارم آمدی یک وقت حرف این و آن را برایم نیاوری کمی از خودت بگو کمی از بگو که بیشتر از من دوستت دارد بگو که دشت شقایق مسافر دیگری هم دارد نگاهی به شمع نیمه جان مزارم کن سوختنش را ببین،بیشتر نگاهش کن با اینکه میداند لحظه ای دیگر می سوزد و میمیرد ولی می جنگد تا نیمه جان به دست باد نمیرد می جنگد تا لحظه ای بیشتر سنگ قبرم را روشن کند می ماند و می سوزد تا سوختنم را باور کند … حالا لحظه ای به خود نگاه کن مرا در میدانم اثری از اسمم درخاطراتت نیست میدانم ردپایی از اشک و آهم نیست عشق من چه بی ارزش و ارزان بود برایت ارزانتر از ارزانم فروختی به حرف مردمانت التماس و جان کندنم را ندیدی ولی سالها شبنم پرستی کردنم ای دلم زهر جدایی را بخور چوب عمری باوفایی را بخور ای دلم دیدی که ماتت کرد و رفت من که گفتم این بهار افسردنی ست من که گفتم این پرستو رفتنی ست آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست و هم
پ.ن:آنشرلی هم نشدیم یکی از ما بپرسه آنه ٬ تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت... من و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری... م پ.ن:من معتادت شده بودم. بی معرفت معتاد رو که یه روزه ترکش نمیدن... حرفهای آخرت را زدی و میگذاشتی من نیز حرفهایم را برایت بگویم لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم ، حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم چه راحت شکستی دلم را ، حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را ، چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم ،حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم چه آسان دل کندی از همه چیز ، نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست… به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت… فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید ، همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید… این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم ، حس میکنم آخرین روزهاست و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم… نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست ، ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست ، لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست… تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود ، با همان رویا سر میکردم زندگی ام را تا تو آمدی… حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی ، کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست که دیگر حتی رویای تو نیز که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را… حرف آخرت همین بود؟ صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی … به همین سادگی... پ.ن:بیچاره دلم که به دل تو عادت کرده بود... همه چیز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با پتو و بالشم ..بی صدا کنم ... تو نگرانم نشو...همه چيز را یاد گرفته ام... یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی یاد گرفته ام...نفس بکشم یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم تو نگرانم نشو همه چيز را یاد گرفته ام یاد گرفته ام که بی تو بخندم... یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت.... یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم .... یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ... که چگونه... برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ... و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم .... تو نگرانم نشو ولی... میخواهی بروی؟ صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست کوله بارت رو می بندم... همه چيز رو برات گذاشتم٬ خيالت راحت باشه عشق رو گذاشتم تا بهش هديه بدی تا يه وقتی اونم مثل من توی حسرت داشتن عشق تو نمونه٬محبت و صداقت رو گذاشتم بی وفا رو توی کوله بارت گذاشتم تا يه وقتی اون رو هم مثل من تنها نذاری و بری ٬ شايد اون تحمل و صبره منو نداشته باشه باهاش مهربون باش همون طور که با من بودی دوستش داشته باش همون طور که من دوستت داشتم از قلبش مراقبت کن ولی نه اون طور که از قلب من مراقبت کردی اينجا سرزمين واژگان واژگون است جايی كه گنج جنگ ميشود درمان نامرد ميشود قهقهه هق هق ميشود اما درد همان درد است... می میرند حرفهایم در دلم اشکهایم در چشمانم می خشکند پاهایم از حرکت می ایستند بغضم در گلو میمیرد مدتهاست برای خندیدن از غصه هایم اجازه میگیرم ... از همان ابتدا دروغ گفتند! مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟! پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست! از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!... اصلا "او" را که بازی داد؟!... که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"! می بینی قصه ی عشقمان فاتحه ی دستور زبان را خوانده است... جز من کسی نشانی تو را نمی دانست اما وقتی که آمدم آن ها داشتند باز می گشتند ونگاه تو از دری که بر من باز کردی هنوز داشت بدرقه شان می کرد جز من کسی نشانی تو را نمی دانست اما وقتی که می رفتم آن ها داشتند می آمدند و نگاه تو از دری که بر من می بستی به پیشوازشان می رفت جز من کسی نشانی تو را نمی دانست اما درست آمده بودند آن ها درست می آیند باید آمد و رفت جز من کسی نشانی تو را نمی داند نشانی تو 

مخاطب خاص)
تو" تک رویای غریبم را به پاکی دریا رفتی و من با تماشای رفتنت غروباجبار است...(بدون شرح)
تلخ می خوردی...![[تصویر: 11949778694yzz5g1.jpg]](http://s2.picofile.com/file/7133625478/11949778694yzz5g1.jpg)
(مخاطب خاص)
آسان به خاک پس دادیمش
وهمسایه اش زیارتش قبول
دیشب از سفر رسید
مکه رفته بود...![[تصویر: 02.jpg]](http://s1.picofile.com/file/6717869214/02.jpg)
تو به دیدارش آمده ای ...![[تصویر: 1220906337love.jpg]](http://s2.picofile.com/file/7129846234/1220906337love.jpg)
![[تصویر: 4_grave.jpg]](http://s1.picofile.com/file/6646548288/4_grave.jpg)

کاش از اول نبودم...
بهترم...

عشق تازه ات بگوخاطرات فراموش شده ات پیدا کندروغ این و آن را خوب شنیدی...
شکستم داد دل...
وفا دارم!
رفتی ؟ دلم را خوش نمیکند ، اینجاست خداحافظ؟گفتی خداحافظ و رفتی...
ادامه مطلب
بدون تو......و به یاد تو رویای با تو بودن...فراموش کردنت را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت
خب برو...
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو...
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟
برو...
تردید نکن
نفس های آخر است
نترس برو...
احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی
برو...
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میکشد
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شدبرو...فقط برو...
دروغ رو برداشتم تا يه وقتی اونم مثل من به عشقت شک نکنهوفا...
من توی کوله بارت يه چيزه ديگه هم گذاشتمتو ديگه مالِ اونی...
رفت...
جز من
کسی دوبار اشتباه نمی کند
جز من
کسی هزار بار اشتباه نمی کند
هزار بار ...
| Design By : RoozGozar.com |


